close
تبلیغات در اینترنت
زندگی نامه و اثار فروغ فرخزاد
درخواست فیلم دانلود سریال جدید دانلود فیلم ایرانی دانلود فیلم خارجی
  • لیست کلیه تجربیات دبیران برای رتبه خبره و عالی

    لیست کلیه تجربیات دبیران برای رتبه خبره و عالی

  • لیست و فهرست کلیه اقدام پژوهی ها

    لیست و فهرست کلیه اقدام پژوهی ها

  • رمز های جی تی ای 5 بصورت کامل

    رمز های جی تی ای 5 بصورت کامل

  • معرفی دانشکده سلامت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

    معرفی دانشکده سلامت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

  • معرفی دانشکده سلامت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

    معرفی دانشکده سلامت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

  • آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

    آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

  • آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

    آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

  • آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

    آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

  • معرفی نظام آموزش عالی فیلیپین

    معرفی نظام آموزش عالی فیلیپین

  • معرفی نظام آموزش عالی ترکیه

    معرفی نظام آموزش عالی ترکیه

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت
  • تاریخ ارسال : جمعه 01 آبان 1394
  • بازدید : 556 مشاهده

زندگی نامه و اثار فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد در 15 دي ماه 1313 در تهران متولد شد, مادرش " توران وزيري تبار و پدرش " سرهنگ محمد فرح‌‏زاد " بود؛ پدر به دليل روحيه نظامي كه داشت از همان آغاز فرزندان خود را به گونه‌‏اي متفاوت تربيت مي‌‏كرد و سعي داشت آن‌‏ها را با سختي آشنا كند, فروغ در سال‌‏هاي 1325 پس از پايان دوره ابتدايي در دبيرستان"خاور" ثبت نام مي‌‏كند و در اين سال‌‏ها به سرودن شعر روي مي‌‏آورد.

اما فروغ, شعرهاي اين دوره را كه بيشتر در قالب غزل سروده ‌‏شده‌‏اند, هيچ‌‏گاه جايي منتشر نمي‌‏كند.او در سال 1328 وارد هنرستان بانوان كمال‌‏الملك‌‏مي‌‏شود و نقاشي و خياطي را زير نظر استاد "پيتر كاتوزيان"و"بهجت صدر" مي‌‏آموزد. در شهريور ماه 1329 در حالي كه شانزده سال بيش ندارد با پرويزشاپور كه پانزده سال از او بزرگتر است و نوه خاله مادري فروغ است علي رغم تمام مخالفت‌‏هاي خانواده ازدواج مي‌‏كند؛آنها براي زندگي مشترك اهواز را بر مي‌‏گزيند و به آنجا نقل مكان مي‌‏كند. در سال 1331 همزمان با انتشار اولين مجموعه شعر فروغ"اسير" تنها فرزندانشان"كاميار" متولد مي شوكد و سپس از آن حس زنانگي به شكلي خاص در فروغ مي‌‏شكند. اما شادي تولد كودك ديري نمي‌‏پايد و اختلافات خانوادگي بالا مي‌‏گيرد. در فاصله سال‌‏هاي 1332 اشعار فروغ در نشريات آن روز همچون"روشنفكر","اميد","ايران" و"سخن" منتشر مي‌‏شود و بازتاب گسترده‌‏اي در سطح جامعه روشنفكري آن روزها دارد.

فروغ در سال 1334 از پرويز شاپور جدا ‌‏شده و نگهداري كامي نيز به پدر سپرده مي‌‏شود. ديري نمي‌‏پايد كه فروغ سر خورده و افسرده چمدان به دست به خانه پدري باز مي‌‏گردد و پدرش نيز كه مخالف كارهاي او و انتشار اشعارش بوده‌‏است او را چمدان به دست از خانه بيرون مي‌‏كند. فروغ به دعوت"طوسي حايري" كه زماني همسر احمد شاملو بود به خانه او مي‌‏رود. مدتي را در خانه او مي‌‏گذارند تا جايي براي خود دست و پا كند. در همين سال مجموعه شعر اسير به چاپ دوم مي‌‏رسد كه عمدتا اشعار اين مجموعه چهار پاره منظوم يا قطعه بودند. در سال 1335 كه احمد شاملو"عروسي خون" لوركا را ترجمه كرده و قرار بود اين نمايشنامه به روي صحنه برود, شاملو از فروغ دعوت مي‌‏كند كه به همراه اعضا اين گروه"طوسي حايري","لبعت والا" و چند نفر ديگر به ايفاي نقش بپردازد. آنها شروع به تمرين مي‌‏كنند اما به دلايل مالي و مشكلات شخصي بازيگران اين تئاتر روي صحنه نمي‌‏رود.
در سال 1335 فروع مجموعه شعر"ديوار"را كه شامل 25 قطعه شعر منظوم است منتشر مي‌‏كند و پس از آن به ايتاليا و آلمان سفر مي‌‏كند در سال 1336 به تهران باز مي‌‏گردد و به ناچار اتاقي اجازه مي‌‏كند. در همين سال‌‏ها دو داستان به نام‌‏هاي"بي‌‏تفاوت"و"كابوس" را در مجله "فردوسي"منتشر مي‌‏كند. در سال 1337 عصيان را كه شامل 17 قطع شعر منظوم بود منتشر مي‌‏كند. همزمان با ابراهيم گلستان آشنا مي‌‏شود و به عنوان منشي در "گلستان فيلم" مشغول به كار مي‌‏شود. در سال 1338 فروغ به همراه صمد‌‏ پوركمالي با هزينه"گلستان فيلم" به انگلستان, هلند و آلمان براي كارهاي صدابرداري و تعمير دستگاه‌‏هاي فيلم‌‏برداري مي‌‏رود اما اين سفر را نيمه كاره رها مي‌‏كند و به تهران باز مي‌‏گردد.

************************************************

در سال 1338 فروغ در تهيه و بازي فيلمي از مراسم خواستگاري در ايران كه بنا به سفارش موسسه فيلم ملي كانادا توسط ابراهيم گلستان ساخته شد ايفاي نقش مي‌‏كند.
در فاصله اين سال‌‏ها فروغ همراه با ابراهيم گلستان در عرصه فيلم‌‏سازي مشغول است و يك فيلم تبليغاتي يك دقيقه‌‏اي براي صفحه نيازمندي‌‏هاي روزنامه كيهان و يك فيلم كوتاه تبليغاتي براي كارخانه روغن پارس مي‌‏سازد.

در سال 1340 سفر كوتاهي به انگلستان مي‌‏كند. در اين سال دست به خودكشي مي‌‏زند كه اين خودكشي ناكام مي‌‏ماند. در همان سال"ديوار" به چاپ دوم مي‌‏رسد. در همين سال فروغ در نمايش‌‏نامه‌‏اي به نام" كسب و كار ميسيز وارن" اثر"برنارد شاو" به كار گرداني"سركيسيان" بازي مي‌‏كند اما پس از مدت‌‏ها تمرين اين نمايش بنا به مشكلات جانبي به روي صحنه نمي‌‏رود. در سال 1341 در اولين فيلم بلند ابراهيم گلستان به نام"دريا" به عنوان نقش اول بازي مي‌‏كند؛ همزمان با بازي در اين فيلم شعرهايش در آرش منتشر مي‌‏شوند.
در سال 1341 فروغ براي ساختن فيلم"اين خانه سياه" است به جذام خانه بابا باغي مي‌‏رود و همزمان با آن شعر"به علي گفت مادرش روزي" را مي‌‏سرايد و با همكاري"شاهين سركيسيان" نمايش‌‏نامه"ژان مقدس"اثر"برنارد شاو" را به فارسي باز مي‌‏گرداند. در بهمن ماه همين سال"اين خانه سياه است" در كانون فيلم به نمايش مي‌‏آيد كه بازتاب زيادي در مطبوعات آن روز دارد.

در سال 1342 در دو سكانس فيلم"خشت و آينه" به كار گرداني ابراهيم گلستان به ايفاي نقش مي‌‏پردازد و در اين سال براي بازي در نمايش‌‏نامه "شش شخصيت در جست‌‏وجوي نويسنده" لوئيجي پراندلو به كار گرداني پري صابري دعوت مي‌‏شود, اين نمايش در انجمن فرهنگي ايران و ايتاليا اجرا مي‌‏شود.

در زمستان سال 1342 " اي مرز پرگُهر" را در آرش منتشر مي‌‏كند. در اواخر زمستان همين سال مجموعه شعر"تولدي ديگر" را كه شامل شعرهاي پراكنده‌‏اش در نشريات بود, منتشر مي‌‏كند.
در 1343 "اين خانه سياه‌‏است" برنده جايزه فيلم فستيوال فيلم" اوبرهاوزن" مي‌‏شود.

در همين سال برگزيده اشعار فروغ به انتخاب خودش منتشر مي‌‏شود. سال 1344 فروغ سفري به ايتاليا و فرانسه مي‌‏كند و پس از بازگشت به ايران با"بر ناردو برتو لويچي" ديدار مي‌‏كند. در سال 1345براي شركت در دومين فستيوال"فيلم مولف"به ايتاليا سفر مي‌‏كند. در اين سال با سهراب سپهري, مهدي رخشا و بهجت صدر به نقاشي كردن مي‌‏پردازد.

تمام راز اشعار فروغ در اين گفته ها نهفته است واگر دقيق شويم ميتوانيم بن مايه هاي تفكر او را كه درجاي جاي اشعارش ريشه دوانده اند، مشاهده كنيم. گفته ها يش به شعر درآمده اند اين گفته ها جوهر شعري دارد. نامه هايش را بخوانيد،خواهيد فهميد!
باور عيني، زميني ، باور به متحد شدن با تمام ابناي هستي و سپسگذراندن جهان از خود ومستحيل شدن در معنايي كه تلالو رستگاري است. اگرچه از درونشر، از درون پوسيدگي و هيچي وفنا گذر كند، نظام اشعار متاخرتر او را مي سازدفيلم خانه سياه است، چون زيستن اوست، نشان ازناخودآگاه جامعه ادبار گرفته اي مي دهد كه نواي انسان مغمومي روايت گر آنست. يعنيصداي زن و تشخص صداي زن. شعر فروغ تشخص صداي زنانه است. صدايي كه خود را در محيطمرسوم واقعي بي استعاره معنا مي كند. در عينيت. در زوالي كه هرروز آنرا با گوشتش حسميكند. از شگفتيهاي جسم مي گويد وا ز معشوقي واقعي حرف مي زند وراه رستگاري راازدرون همين كوچه ها و خيابانها با تمامي شرشان وتمامي واقعيت عجيب وغريبشان ميجويد. گاه چنان معشوق زميني را به نمونه مثاليش پيوند ميزند كه طنين مولانا ازاشعارش شنيده مي شود.
تفكر او از قعر زمين زبانه مي كشد، در شعرش شعله مي زند،بالا مي آيد،جزئي از هستي مي شود وسپس در كهكشان فرود مي آيد.

من از تو مي مردم

*************************************

اما تو زندگاني من بودي

تو با من ميرفتي تو در من مي خواندي

وقتي كه من خيابانها را

بي هيچ مقصدي ميپيمودم

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

از شعر : تولديديگر

همه هستي من آيه تاريكي است

كه تو را در خود تكرار كنان

بهسحرگاه شكفتنها و رستنهاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه ترا اه كشيدم آه

مندر اين آيه ترا

به درخت وآب وآينه پيوند زدم.

جامعه چنين عصياني رابر نمي تابد. چنين تشخصي را خارج ازعرف زمانه واجتماع مي بيند. زني از شگفتيهاي جسممي گويد. بي آنكه به صد استعاره ومجاز متوسل شود ومعشوق زميني اش را به آب و آتشوآينه پيوند مي زند.

فيلم خانه سياه است دلالتهايي وراي خود دارد در بافتمعنا شناسانه خود از خود فراتر مي رود ودلالت به جامعه اي مي كند كه جذام سرتا پايآن راگرفته است. زخمها ي فروكوفته اش را تنها يك شاعر مي تواند بسرايد چراكهكلام جاري مرسوم حق مطلب را ادا نمي كند. راستي تا به حال به اين فكر كرده ايد كهاگر شعر نبود، آن همنشيني عجيب كلمات نبود، انسان تا ابد لال مي ماند. با كلام جاريمرسوم چگونه دريافتهاي تكان دهنده، بيان مي شد. شعر، ناخوداگاه فروكوفته در بطنزبان و زمان است كه شاعر چون سالكي در پي يافتن آنست.

شعر فروغ همنشيني عجيبوغير منتظره واژه هاست. طنين گونه اي از موسيقي است كه كلمه در آن به درخشش رسيده،به اصل خويش باز گشته و ازغبار عادت پاك شده است و اين سحري است كه ما را به خواندن چند باره اشعار او دعوت ميكند.

ا ز درد زنان و مردان به يكسان سخن ميگويد.

گاهي هم طنيني اسطوره اي مي يابد همچون ايزيس واوزريس ، اورفه و اوريديس،گويا دوباره در همين كوچه ها وخيابانها ، همديگر را گم كرد ه اند وسپس به جهانزيرين قدم گذاشته اند.


از كتاب قدرت اسطوره:

اوزيريس خدايي است كه مرد ورستاخيز كرد و در وجه جاوداني خود مردگان را قضاوت خواهد كرد شخصي كه مي خواهد نزدخداوند برود بايد يگانگي خود را با خداوند درك كند. چنين لحظه اي بي زمان خواهد بودزمان منفجر مي شود پس باز بايد گفت جاودانگي چيزي هميشه ماندگار نيست. شما ميتوانيد آنرا همين جا و هم اكنون در تجربه خود از مناسبات زميني تان داشتهباشيد . من در اينجا به ياد گفته اي از فروغ افتادم:
يك تابلو از لئوناردودر نشنال گالري است كه من قبلا نديده بودم يعني در سفر قبليم به لندن، محشر است . همه چيز در يك رنگ آبي سبك حل شده است. مثل آدم ، به اضافه سپيده دم . دلم مي خواستخم شوم و نماز بخوانم. مذهب يعني همين من در لحظات عشق وستايش است كه احساس مذهبيبودن مي كنم .

ايزيس مي گويد: ((من مادر طبيعي همه چيز ها هستم بانو وفرمانرواي همه عناصر. براي آنكه زندگي داشته باشيد بايد مرگ داشتهباشيد.

ايزيس الهه ايست در جستجوي همسر يا معشوق از دست رفته خود از اين رووارد قلمرو مرگ مي شود .

از اورفه و اوريديس:

بعداز كشته شدن اوريديس، اورفهتصميم گرفت به دنياي زيرين برود وبكوشد اوريديس را به زمين بازگرداند . فرمانروايهادس و ملكه، اوريديس را فراخواندند واو را به اورفه دادند وقتي اوريديس از پي اومي آمد او نبايد به پشت سر نگاه مي كرد آنها از دنياي تيره زيرين بالا مي آمدند .اومي دانست كه كه اوريديس از پي وي مي آيد ولي ناگفته آرزو مي كرد كه يك نظر او راببيند . اكنون به جايي رسيده بودند كه تيرگي ازبين رفته و اندكي هوا خاكستري شدهبود. اما اوريديس هنوز در تيرگي بود وكامل بيرون نيامده بود .سر برگرداند وبهاوريديس نگاه كرد سعي كرد اورا بالا بكشد اما زن در يك لحظه ناپديد شد زن بار ديگربه دنياي زيرين لغزيده بود.

فروغ در شعرش وزن را بر عاطفه وادراكش تحميل نميكند بلكه وزن را تابعي از اين دو مي نمايد. با اوج وفرودهايش اوج و فرودي در وزن ميدهد و گاهي هم ازچارچوب نيمايي به نفع شعر خودش تخطي مي نمايد. نيما مي گفت: يك وزنمشخص بايد در كل شعر احساس شود يعني وزن از ابتداي شعر ذره ذره به كليتي مشخص ختمشود كه در برگيرنده بحر عروضي مشخصي باشد. اما در شعر فروغ گاهي طنين چند وزن رااحساس مي كنيم كه همان وزن عاطفي و حسي او در هنگام سرودن و مرتبط با انديشهاوهستند.همچنانكه او خود مي گويد:

اين وزن نيست كه شعر را انتخاب مي كند من بهحكومت وزن اعتقادي ندارم شعر من وزن خودش را دارد.

آهنگ زندگي وادراك او ازهستي است كه وزن شعر اورا مي سازد.

در سال 1331- مجموعه شعر اسير، در سال 1336-مجموعه شعر ديوار، درسال 1338- مجموعه شعر عصيان، و سپس پس از ورددش بهعالم سينما در سال 1341-تولدي ديگر را مي سرايددر سال 1337 به گلستان فيلم ميرود و به كارهاي سينمايي جذب مي شود.
او خود مي گويد :(( سينما براي من يك راهبيان است اينكه من يك عمر شعر گفته ام دليل نمي شود كه شعر تنها وسيله بياناست.

بي شك آشنايي او با سينما وهمچنين ابراهيم گلستان، تاثير شگرفي در زندگيهنري او گذاشت سال41 سال سرودن تولدي ديگر، همزمان شد با مقدمات ساخت خانه سياهاست. فروغ در آمد ورفت بود. در ايران وهمچنين در خارج. تحولي درزند گيش بوجود آمدهبود ديگر آن، دختر مغموم وافسرده شعر هاي اسير وعصيان وديوار حالا داشت به زني پختهتبديل مي شد واين پختگي در شعرهاي تولدي ديگر به بعد، نمود عجيبي يافت بي شك اگرسينما وآشنايي باهنر تصوير نبود اودر همان اشعار سه ديوان قبلش به پايان رسيده بود. خود مي گويد:((هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودال مي ريزدمرواريدي صيد نخواهدكرد.

سينما چشم انداز گسترده اي را درمقابل او گشود.سهم تصوير و عينيت يافتنتصورات وتفكرات در شعر هاي او قابل توجه است وفضاي تخت اشعار پيشين، به عمقي درهمهابعاد تبديل مي شود .

تنهايي او بسط گونه اي از زيستنن است كه آگاهي عنصر اصليآن وپيوند خوردن با نبض جهان ضرورت خدشه ناپذير آنست.

گفتن بي آنكه به شعردرآيد نوشتن بر بخار پنجره است. بخار كه كنار برود نوشته بخار مي شود .گاهي اگرادراك، احساس و دريافتهاي آدمي به شعر نياميزد ،لال مي ماند، در زمان مدفون مي شود . فروغ براي بيان ادراك يكه اش محتاج شعر بود.اگرچه به هيچ وجه نمي توان اشعار سهكتاب اسيروعصيان وديوار را با ا شعار تولدي ديگر مقايسه كرد.
اگرچه همه اشعارتولدي ديگر و ايمان بياوريم... به يك پايه از قوت نيستند

شعر فروغ مركز گريزاست . واين را اگر خاصيت سبكي او بدانيم افراط در آن به پراكند گي انجاميده است ومحور عمودي اشعارش را با تشتت مواجه نموده است .فروغ نه به وزن فكرمي كند نه بهفرم. بلكه اين شعر اوست كه به مقتضاي عاطفه وادراك واحساسش اين دو رابه خود جذب ميكند.

به سبب همين گذر، جرح وتعديلها رادر فرم ووزن انجام مي دهدنه درعاطفه وادراك خود.
او وزن وفرم را رام زبان خاص خود مي كند.

او الان دربين ما نيست او جدا ا ز شعرهايش در عالمي كه نمي دانيم ا زچه جنسي است ميزيد.اياآنجا هم اگر كلام با شعر درنياميزد سترون وبخار شدني است؟ نمي دانم.
در اينجا مانه كاري به سال تولد او داريم نه مرگ ومحل تولدش، كه او خود اين كار رانمي پسنديد. ما با حاصل زندگي سي وچند ساله او كارداريم كه به اندازه چند برابر زندگي تقويمي اشدستاورد داشته است.گويا خدا قدرتي به او داده تا كار هايي كه مي بايد در عرض پنجاهسال انجام دهد، ده، دوازده ساله انجام دهد . گويا خدا اين چنين مي خواسته تا زودتربه خود بخواندش .

گويا در يك ثانيه كهكشان راه خود را گم كرد فروغي لازم بود تاكهكشان از راه شيري شير بنوشد وبه راه خود ادامه دهد.


فروغ وقت براي زمينياننداشت

پنجره فروغ مقاله اي از محمد حقوقي در نقد شعر فروغ فرخزاد

پنجره، شعري از فروغ فرخزاد

پيش از اين در چهارمين كتابِ "شعر زمان ما" نوشته‏ام كه از ميان شاعران ما "فروغِ" بيتاب در شتاب واپسين سال‏هاي عمر، هيچ‏گاه همچون يك فيلسوف يا يك معمار با يك متفكر، فرصت نشستن و طرح افكندن نيافت، طرحي كه تكميل و تدوين آن به شعر او عنوان يك اثر "ساختمند" بخشد. چرا كه او چون توفاني بود كه مي‏توفيد و همه اشيا را در عرصه شعرهاي خود مي‏پراكند. و ناگزير به پراكنده‏گويي و بيان شعارهاي گاهگاهي نيز تن در مي‏داد.

و از همين روست كه اغلب اشعار او جز يك ارتباط معنايي، از هيچ پيوند "ساختي" ارگانيك برخوردار نيست. اصولاً به شعر وي به عنوان يك شعر "ساختاري" به معني دقيق كلمه نمي‏توان نگريست؛ زيرا شعر او از جمله اشعار "حرفي و سطري" است كه تنها بر يك خط مستقيم (و گاه دايره‏وار) به پيش مي‏رود. منتها با چاه‏هايي كه گهگاه خواننده را نيز در اعماق فرو مي‏برند. خاصه آنجا كه با استمداد از تصاوير خاص خود در بندهايي از يك شعر، حرف‏هايي مستقيم بندهاي ديگر را - كه غالباً جنبه شعار دارند، عينيّت مي‏بخشد. با اين همه از ميان شعرهاي "حرفي - سطري" و غيرساختمند امروز ما، تنها اشعار اوست كه همواره از آغاز و پاياني بجا برخوردار است. و ما برخلاف اكثر قريب به اتفاق شعرهاي "سپهري" از خواندن اشعار موفق او درست در جايي فارغ و متوقف مي‏شويم كه حركت طبيعي شعر به پايان رسيده است و از جمله آنهاست: شعرهاي تولدي ديگر "تنها صداست كه مي‏ماند"، "به آفتاب سلامي دوباره خواهيم داد"، "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" و چند شعر ديگر، كه همه و همه داراي چنين مختصه‏اي هستند، به عبارت ديگر در حركت طولي خود بي‏اراده و ناآگاهانه به پيش نرفته‏اند؛ هدف داشته‏اند و دانسته‏اند بايد به كجا برسند و در كجا پايان يابند. و از آن ميان شعر "پنجره"ي فروغ است. پنجره‏اي كه با نيروي عشق در شب ظلماني شاعر رو به آفتاب در فضاي رهايي و هواي پرواز باز مي‏شود و اين پنجره آشناي همه شعرهاي اوست. و در اين شعر، پنجره‏اي ديگر. پنجره‏اي از ژرفاي زمين تا بلنداي آسمان با دو دريچه باز در پهناي فضا. پنجره‏اي هم براي ديدن و هم شنيدن. ديدن حيوان‏ها و انسان‏ها و شنيدن گام‏ها و ازدحام‏ها. معبر و منظر نگاهي بُرّان كه خاك را مي‏شكافد و از آن سوي زمين ديگر بار به گستره مهرباني مكرر آبي رنگ باز مي‏شود. پنجره‏اي كه شب هنگام نه دستِ "فروغ تنها" كه دست‏هاي كوچك "تنهايي" را صورت مادي و مفهوم شخصيت يافته همه تنهايان، كه گويي كودكي است معصوم كه روح "فروغ در اوست"( پر از ستاره‏هاي كريم (آري كريم) مي‏كند. خواهشي از نوع خواهش كودكان (و مگر نه "تنهايي" دست‏هاي كوچك داشت) و همچنين دعوت خورشيد به ميهماني شمعداني‏ها (بياني همچنان با مناسبت خواهش يك كودك معصوم) و در نهايت، نياز انسان و گياه به روشنايي و نور. انساني همچون فروغ تنها، تنهايي مجسم در كنار پنجره دلخواه.
اين نخستين بند شعر پنجره است و برخلاف نظر اين و آن در عين ارتباط با همه بندهاي ديگر. و نه تنها ارتباط افقي، كه ارتباط عمودي هم. منتها نه ارتباط ساختاري به عنوان يك شعر ساختمند بر اساس معماري كلمات، بل بر مبناي حركت محتوايي و روايي شعر. ذهنيتي روان و بي‏انحراف با بار واژه‏هاي همخون و همخوان، كه از مبدأ تا مقصد پيش مي‏رود. مقصدي كه گاه جز همان مبدأ نيست. چرا كه كلمات در يك حركت دايره‏اي سير مي‏كنند و در اين شعر از پنجره تا پنجره. كه در بند نخستين از چگونگي آن روايت شد و حال كه در بند دوم از شخص راوي و خواهنده آن روايت مي‏شود. شاعري كه به كودكي خود باز مي‏گردد و از آن زمان تا زمان سرايش شعر، زندگي خود را مرور مي‏كند. از وقتي كه از عروسك‏هاش و از زير سايه‏هاي درختان كاغذي در باغ يك كتاب مصورِ ويژه كودكان كنده مي‏شود و از خانه به كوچه مي‏آيد و بعد از كوچه به مدرسه و آشنايي با حروف الفبا. منتها اين حركت نه از "ديد" يك كودك يا نوجوان، كه از "ديد" شاعري مجرب و داناست. و ما نشانه‏هاي اين "ديد" را با توجه به چندين "صفت" و "اضافه" مثل "خشك" (براي فصل) "عقيم" (براي تجربه)"معصوميت"براي كوچه‏هاي خاكي) "پريده رنگ" (براي حروف الفبا) و "مسلول" (براي مدرسه) به عيان مي‏بينيم. ديدني همراه با نگاه حسرت‏آميز شاعر به دوران كودكي و بعد نگاه نفرت‏آميز به ايام مدرسه و يادگيري حروف "الفبا"، با اين آگاهي كه كودك از همان آغاز آشنايي با حروف، از وقتي كه ياد مي‏گيرد واژه "سنگ" را بنويسد، از معصوميت خود فاصله مي‏گيرد و به پرنده‏ها نه به چشم مهرباني، كه از سرِ آزار مي‏نگرد. "سارهاي سراسيمه"اي كه با توجه به جمله آشناي "سار از درخت پريد" در كتاب‏هاي اول دبستان و طنز پنهان در آن، با بازگشت كودكان در نخستين روز از مدرسه و آشنايي با دو واژه "سنگ" و "سار" پرزنان مي‏گريزند. و نه عجب اگر از چشم شاعري آگاه و با اين ديدگاه، حروف الفبا پريده‏رنگ به نظر آيند و مدرسه، مسلول. مدرسه‏اي كه با گرد گچ، سل و تباهي تزريق مي‏كند نه سواد و آگاهي.

و بند سوم كه با اشاره به گياهان گوشتخوار (در تقابل با درختان كاغذي در باغ يك كتاب مصور) و با يادآوري پروانه‏هاي خشكيده در صفحات كتاب‏ها (كه در سال‏هاي آغاز مدرسه، كار معمول بچه‏هاست)، و ديگر در خاطر شاعر نگران به صورت پروانه مصلوب به سنجاق حكّ شده است، از پايان تلخِ دنياي كودكي به آغاز سال‏هاي جواني وارد مي‏شود. جواني شاعري مجرب و ممتحن، در جامعه‏اي كه ديگر با ساختار ناراست و بي‏ستونِ آن آشناست. با عدالت نااستوارش كه جز ريسماني سست، و خشونت بي‏قانونش، كه جز دستمالي تيره نيست... و بيهودگي گذران شب و روز در تيك‏تاك يكنواخت ساعت، در چشم و گوش انسان بي‏تكيه‏گاه و بي‏اعتماد، بي‏اميد و بي‏چراغ و بي‏شوق و بي‏نگاه، زني تحت ستم در هيئت آرزويي متجسّد و متجسّم، با فوران خون از شقيقه‏هاش؛ زن مصدوم و مظلوم و در عين حال دلير و مصمم، كه در اين چهارراه وحشت و هول، مي‏داند كه جز اينكه همه "سد"ها را بشكند و با نيروي عشق ديوانه‏وار دوست بدارد، هيچ چاره‏اي نمي‏تواند داشت.
و آن گاه بند چهارم. بندي كه (با توجه به بند اول و دوم) هم پنجره را دقيق‏تر مي‏شناساند و هم خود را. پنجره‏اي هميشه باز به لحظه آگاهي و نگاه و سكوت. شاعري كه آن قدر تجربه كرده، كه ديگر به سهولت و راحت مي‏تواند به كودكان و جوانان پيرامون خود مفهوم "ديوار" را بشناساند؛ اما به زبان شعر. كه اين هموست كه روزگاري در پشت ديوار بلند، "نهالي" بيش نبود و حالا درخت تنومندي است آن چنان بالا و سرافراز، كه آفاق بيكران پشت "ديوار" را نيز تماشا مي‏كند و با آگاهي و اطمينان به برگ‏هاي جوانش مي‏فهماند كه اينكه برابر نگاه شماست، پايان جهان نيست، ديواري است مانعِ "ديد" شما بالندگان كه زودازود از فراز آن همه آفاق را خواهيد ديد، البته با وقوف به اين حقيقت، كه كودك روبه رشد، با رسيدن به حدّ شعور و عبور از سدّ، در نهايت، جز خود را منجي خود نخواهد دانست. چون ديگر به زبان آينه آشناست و مي‏داند كه تنها آينه است كه پرسش او را به عيان پاسخ خواهد داد كه آري منجي، تنها همين تصويري است كه در برابر توست. تو كه ديگر در اين حدّ از آگاهي، به كمال مي‏داني كه اين تنها تو نيستي كه تنهايي، كه همين زمينِ معلق گردان در زير پاي تو نيز به يقين كمتر از تو تنها نيست. حقيقتي كه فقط با تجربه و امتحان به تدريج دريافت خواهد شد. و نه با بشارت بشيران، كه بشرِ اهل شر را هيچ سودي از آن نبوده است. دنيايي همه ويراني و نابودي و تلاشي ناشي از انفجارهاي پياپي و ابرهاي مسموم كه زمينيان را جز سعادت منحوس و شقاوت ملموس هيچ به حاصل نياورده است. و بنابر همين احساس صادقانه و وحشت‏آور از تجربه سال‏هاست كه او را به بيان اين خطاب وامي‏دارد. خطابي انساني به برادر همخونِ عازم ماه، كه رسيدن به ماه همان و هنگام نوشتن تاريخ قتل‏عام گل‏ها همان. ("صنعت" اوج‏گيرنده در برابر "طبيعت" نابود شونده)شاعري كه در برابر صعود در بيداري (رفتن به ماه) از سقوط در خواب مي‏گويد كه همه به تجربه مي‏دانيم سقوطي است غيرواقع و متوهّم. به همين دليل است كه "فروغ" ساده‏لوحي انسان را به شكل سقوط در خواب مي‏بيند. كه برخورد ما "كابوسيان" با زمين درست همان لحظه‏اي است كه در وحشت از خواب مي‏پريم. آيا همين دليل تعبير "ساده‏لوحي" به "ارتفاع" نيست؟ تعبيري سخت مناسب و بجا، از كسي كه آن "شبدر چهار پر" نادر و كمياب را به عنوان تازه‏ترين حقيقت مكشوف، بر روي گور مفاهيم كهنه يافته است. يافتن شبدر چهار پر ديرباب از ميان هزاران هزار هزار شبدر سه پر به نشان نگاهِ عادي عادتي. و چنين است كه "فروغ"، يابنده حقيقت مي‏شود و به خود بازمي‏گردد و از خود مي‏گويد: از جواني‏اش، كه چگونه در كفن انتظار و عصمت خود خاك مي‏شود و از كودكي‏اش، كه چگونه به شوق ديدار و سلام به خداي آشناش كه در پشت‏بام خانه قدم مي‏زند، از پله‏هاي كنجكاوي خود بالا مي‏رود.

و حالا در آستان بند آخر، شاعري‏ست والا و آگاه كه با تمام وجود احساس مي‏كند كه وقت گذشته است و او را جز "لحظه" (به عنوان كوتاه‏ترين واحد زمان) سهمي از عمر و از برگ‏هاي تاريخ نيست. كسي كه حتي فاصله كوتاه ميز را فاصله‏اي بيجا و كاذب مي‏داند. ميز ميان گيسوان شاعره نوميد و دست‏هاي غريبه غمگين، كه آنها را از يگانگي راستين باز مي‏دارد. شاعر از غريبه مي‏خواهد حرفي بزند. حرفي فقط به نشان زنده بودن، و اين كمترين توقع زني است كه در صدد بخشيدن مهرباني جسم زنده خود به آن غريبه تنهاست. اما دريغا كه خواهش او را جوابي نيست. او كه همچنان به انتظار در پناه پنجره خود نشسته است. پنجره‏اي براي ديدن و شنيدن و نگاه و سكوت و ارتباط با زندگي و آفتاب. حركت آگاهِ دايره‏وار از پنجره مبدأ، به پنجره مقصد ؛ كه خود شكل ظاهري شعر را ترسيم مي‏كند.
شعري با زبانِ راحت گفتاري ويژه "فروغ" با حركت تند كلماتي كه گاه به رواني و گاه به سختي از ريسمان وزن مي‏گذرند و همه در همنشيني‏هاي نوين و جانشيني‏هاي جديد بر پله‏هاي كوتاه و بلند سراسر شعر مي‏درخشند. "تركيب"ها و "تعبير"هايي از اين دست:

مهرباني مكرر آبي رنگ (= آسمان) - دست‏هاي كوچك تنهايي - عطر ستاره‏ها ستاره‏هاي كريم - از بخشش سرشار كردن (و نه بخشيدن) - فصل خشكِ تجربه‏هاي عقيم عشق - سال‏هاي رشد پريده‏رنگ الفبا (سال‏هاي سرد و بيهوده يادگيري) - سارهاي سراسيمه (بياني نو با كاربرد صفت به جاي قيد) - لبريز از صدا (و نه پُر از صدا) - صداي وحشت - وحشت پروانه‏ها - ريسمان سست عدالت - تكه تكه كردن قلب چراغ‏ها (نه شكستن چراغ‏ها) - چشم‏هاي كودكانه عشق (شخصيت بخشي به مفاهيم. عشق معصوم با توجه به چشم‏هاي كودكانه) - دستمال تيره قانون (مانع راه نگاهِ عاشقانه آزاد) - شقيقه‏هاي مضطرب آرزو (شخصيت بخشي به مفاهيم)- فوران فواره خون (قطع كردن اميد انسان‏ها در عين خشونت) - پنجره آگاهي و نگاه و سكوت (جواهر سه گانه معرفت انسان هنرور امروز) - قد كشيدن نهال گردو (رشد كودك) - پرسيدن از آينه و برخورد با تصوير خود (آگاه شدن رشد يافته و شناخت خويش) - رسالت ويراني - ابرهاي مسموم - قتل‏عام گل‏ها )خشونتِ برساخته از لطافت( - ارتفاع ساده‏لوحي - پله‏هاي كنجكاوي - قدم زدن خدا بر پشت‏بام )پاكي احساس و شناخت كودك از مفهوم خدا( - بخشيدن مهرباني جسم زنده (و نه بخشيدن جسم زنده) و... و...

نمايشي نو در آغاز دهه چهل از همنشيني نوين كلمات، در حركت آزاد خيال از سرچشمه ذهني صاف و پاك از قراردادهاي عادتي شعر كهن، كه در نمايشگاه نخستين جلوه‏هاي جديد اصل "آشنايي زدايي"، محصول نگاه ديگر فروغِ شاعرند. فروغِ روشني‏بخش شب شاعران، كه هر كدام با فكر و خيال و ذهن و زبان ويژه خويش، در آغاز حركت سنگين گذر هزاره سوم، هيچ گوشه‏اي از آفاق انسان و جهان، از پنجره ويژه آنان پنهان نخواهد ماند.